آخرين منجي

-باز
ای الهه ناز...
صدای تو مرا دوباره برد
به کوچه های تنگ پابرهنگی
به عصمت گناه کودکانگی
به عطر خیس کاهگل
به پشت بام های صبح زود
در هوای بی قراری بهار
http://i3.glitter-graphics.org/pub/1560/1560173b5pke5gtd2.jpg
به خواب های خوب دور
به غربت غریب کوچه های خاکی صبور
به کرک های خط سبزه
بر لب کبود رود
به بوی لحظه های هر چه بود یا نبود

به نوجوانی نجیب جوشش غرور
روی گونه های بی گناهی بلوغ
به لحظه نگاه ناگهانگی
به آن نگاه ناتمام
به آن سلام خیس ترس خورده

زیر د انه های ریزریز ابتدای دی
به بوی لحظه های هر کجای کی!
به سایه های ساکت خنک
به صخره های سبز در شکاف آفتابگیر کوه
به هرم آفتاب تفته ای
که بی گدار
با تمام تشنگی
به آب می زنیم
به عصرهای جمعه ای
که با دوچرخه های لاغر بلند
تمام اضطراب شنبه های جبر را

رکاب می زنیم
به بوی لحظه های بی بهانگی
که دل به گریه ها و خنده های بی حساب می زنیم
به "آی روزگار..." های حسرت دروغکی
غم فراق دلبر به خواب هم ندیده همیشه بی وفا!

به جورکردن سه چار بیت سوزناک زورکی
به رفت و آمد مدام بادها و یادها
سوار قایقی رها
به موج موج انتهای بی کرانگی
دوار گردش نوار...
مرور صفحه سفید خاطرات خیس...
صدا تمام شد!
سرم به صخره سکوت خورد...
- آه بی ترانگی...

دردهای من نگفتنی ست

دردهای من نهفتنی ست...

قیصر....

و قاف

حرف

آخر

عشق است

آنجا که نام کوچک من آغاز میشود...


نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1391 ساعت 4:19 توسط patron | بدون نظر
طبقه بندی: نجوا

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin





Powered by WebGozar